سونوگرافی

ساعت 1:30 نوبت سونوگرافی داشتم. طبق روال هر روز از صبح دستشویی نرفتم دیگه احتیاجی به اب خوردن نبود

وارد سالن که شدم همه اونایی که منتظر بودن نوبتشون شه یه بطری آب دستشون بود. چه منظره جالبی

دفترچه مو گذاشتم روی میز

چند دقیقه ای منتظر موندم بعد از یه خانمی پرسیدم: شما میدونی دکترش کیه؟

خانمه گفت: اسمشو نمیدونم ولی میدونم آقاست...

اینو که شنیدم از در نیمه باز اتاق نگاهی به داخل انداختم دیدم بله...

دفترچه مو برداشتم و رفتم

این رفتارم واسه خیلی ها عجیب بود...

حتی اون خانمی که خیلی محجبه بود و با متانت نشسته بود تا نوبتش بشه

 

اصلا برام قابل حضم نیست تا وقتی دکتر خانم هست چرا بریم پیش آقا

حالا سونوگرافی رو بشه یه جوری توجیه کرد اما من دیدم خیلی ها پیش دکتر زنان و زایمان مَرد میرن.

(در حال حاضر این تخصص کاملا زنونه شده و آقایون مجاز به گرفتن این تخصص نیستند، اما قبلا آقایون هم می تونستند تخصص زنان و زایمان بگیرن و  متخصص مرد در این زمینه وجود داره متاسفانه)

ملت چه اپن مایند تشریف دارن...

...

با عجله داشتم راه می رفتم، سر راهم یه تیکه نون دیدم افتاده بود زمین از کنارش رد شدم و چند قدم که دور شدم دوباره برگشتم و با همون حالت عجله تیکه نون رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه...

 

رسیدم سر خیابون و منتظر تاکسی شدم، اونقدر گیج بودم از بی خوابی دیشب که اصلا حواسم به خودم نبود و چادرمو خوب جمع نکردم و یه گوشش بیرون موند. راننده گفت چادرتون لای در موند. منم سریع درو باز کردم تا جمعش کنم ولی نمدونم چی شد که گوشه چادرم رفت زیر چرخ و پاره شد

بیچاره چادرم

خیلی ناراحت شدم و دلم میخواست گریه کنم اما جلوی خودمو گرفتم تا برسم به محل کارم و بشینم گریه کنم از بد اقبالی خودم... چرا باید اینطوری می شد

به ذهنم خطور کرد وقتی داشتم اون تیکه نون رو میذاشتم یه گوشه با احترام نذاشتمش... نبوسیدمش و روی چشمم نذاشتم

این حادثه هم به خاطر همون بود.

 

 

 

این وسط چیکار میکنیم؟

برای اینکه از زندگی لذت ببریم باید دو سمت یه بینهایت باشیم

 بدِِبد                                           یا                                        خوبِ خوب

این وسط که باشی نمی تونی اونطوری که دلت می خواد لذت ببری. اینکه تو شک و دودلی باشی و هنوز دنبال اثبات خیلی چیزا باشی فقط عمرتو تلف کردی و آخرش هیچی حاصل نشد...

 

فعلا

این چند وقت خیلی دلم میخواست بنویسم و وقت نمیشد

الانم حسش نیست

بعدا می نویسم

 

خسی در میقاتو خوندم

از شخصیت جلال خوشم نیومد از طرز تفکرش از زاویه دیدش

میشه همه چیو یه جور دیگه دید

 

"دیشب سرم را که گذاشتم زمین، رفتم تا چهار صبح؛ که ورود یک دسته جدید حجاج خانه را شلوغ کرد و چراغ ها را زدند و همه سر و پا تطهیری و بعد مسجد النبی. بزرگترین غبن این سال های بی نمازی از دست دادن صبح ها بوده؛ با بویش، با لطافت سرمایش، با رفت و آمد چالاک مردم. پیش از افتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت بر خاسته ای. و هر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن، از تاریکی به روشنایی. از خواب به بیداری. و از سکون به حرکت. و امروز صبح چنان حالی داشتم که به همه سلام می کردم. و هیچ احساسی از برای برای نماز؛ یا ادا در وضو گرفتن."

 

دلم میخواد صبح رو تمام وجودم درک کنم

فقط صبح میشه خدا رو دید چون تو شلوغیه روز گمش میکنیم

 

امروز صبح با کوک ساعت پا شدم ولی خاموشش کردم و داشتم فکر میکردم

به معاد و قیامت شک کردم

دنبال یه کتابی هستم تا به خودم اثبات کنم معاد وجود داره . نمیدونم چرا برام غیر قابل درکه؟ فکر کردن بهش آزارم میده

خدایا کمک

 

نتیجه اینکه نیم ساعت دیرتر رفتم سر کار

یادم باشه از هدف بنویسم...

 

 

چادر

از مرضیه پرسیدم نتیجه مصاحبه ت چی شد؟

گفت هیچی. بهونه آوردن چون سنت کمه قبول نمی کنیم. ولی به خاطر چادری بودنم رد کردن

 

همین

میلاد بانوی آب و آینه مبارک

13به در

به 13به در اعتقاد ندارم

مسخره ست

روز طبیعت برای تخریب بیشتر طبیعت

 

 

دیشب

خانم ها توجه کنید:

آقایون برای تعمیر آسانسور وارد سالن میشن، کسایی که معذب هستن حجاب کنن

 

چقدر این جمله غریب بود تو اون فضا

چقدر من غریب بودم

اصلا من اینجا چکار میکنم؟

 

کسی ککش نگزید

نمیدونم چرا فیلمبردار و عکاس محرم بودن اما تاسیساتی ها نامحرم؟

 

به معصومه پیام دادم من تصمیممو گرفتم

میریم حج بعدش ولیمه میدیم، من حوصله این قرتی بازیارو ندارم

 

دیروز بعد از ظهر که پیشش بودم بهش گفتم خیلی وقته که هیچ کتابی نخوندم یکی از کتاباتو بده

گفت رمان میخوای

گفتم نه

خسی در میقات جلال آل احمد داد بهم گفت متفاوته

بعد سر بحث باز شد گفتم دلت میخواد جای عروسی برین حج؟

گفت الان دلم  نمیخواد.

منم در حد حرف موافق این قضیه بودم

اما دیشب تصمیمم جدی شد.

 

سر به مهر

نسترن پیام داد بزن شبکه یک فیلمو ببین. همزاد پنداری میکنی

گفتنم خونه نیستم. از چه لحاظ؟

گفت ببینی متوجه می شی

فرداش تکرارشو دیدم

 

یاد این قضیه افتادم

نسترن که اومده بود خوابگاه اولش یه نگرانی داشت

یواشکی از سمانه پرسیده من اگه نماز بخونم بچه ها مسخرم میکنن؟

سمانه خندید و گفت اینجا همه نماز میخونن

 

بازم همزادپنداری کردم

اینکه صبا مثل من عادت به نوشتن داشت

یه سررسید دارم اسمشو گذاشتم سررسید لعنتی هر وقت ناراحت می شم توش می نویسم

همش میگم سر رسید لعنتی کی میخوای به سر برسی؟

اینگار غم و غصه ها پایانی نداره

یه تیتر زدم 94 همراه با شادی

لحظه های نزدیک به تحویل سال نوشتم کاش هیچ وقت از ناراحتیهام ننویسم کاش همش شادی باشه

اما این آتنا برای چندمین بار دلمو شکوند و بهم بی احترامی کرد

دفتر نود و چهارم خراب شد.

من آزارم به کسی نمیرسه

بزرگ فکر میکنم برا همین دلم براش میسوزه، هیچی بهش نمیگم.