خسته از انتظار

درپی راهی نامعلوم کوچه ها را به هوای خوشی میدویم فردا را نمیفهمیم

نا امید از انتظار

به سوی نور میرویم اما دریغ که جزتاریکی چیزی نمی بینیم اصلاّ چشممان از تاریکی کور شد وما غرق در این ظلمت محض هنوز خدا را میجوییم

پیدایش نمیکنیم همان که گفت از رگ گردن به شما نزدیکترم

دستانمان را به سوی کدامین معبود دراز کنیم؟تمام شهر پر ازخدا شده