در زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست

و در انسان چیزی بزرگتر از آرامش فکر او

 

تنها با یاد او دل ها آرام میگیرد

مسلمان

جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت
بين شما کسي هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخواست و گفت :
آري من مسلمانم جوان به پيرمرد نگاهي کرد و گفت با من بيا ،
... پيرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت که ميخواهد تمام آنها را قرباني کند و بين فقرا پخش کند
و به کمک احتياج دارد ، پيرمرد و جوان مشغول قرباني کردن گوسفندان شدند و پس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص ديگري را براي کمک با خود بياورد
جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد : آيا مسلمان ديگري در بين شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پيرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند ،
پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت : چرا نگاه ميکنيد ، به عيسي مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسي مسلمان نميشود !

روزگار ما

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه ـگوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش می خوردند.

زمستان تمام شد و کلاغ مرد!

اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:

آخی خوب شد مرد ـ راحت شدیم از این غذای تکراری!

این است واقعیت تلخ روزگار ما...!

 

در انتهای یک کلیسا همه ی مردم رفته بودند. مراسم عبادت دسته جمعی تمام شده بود. صندلی ها همه خالی بودند.در آخرین ردیف صندلی های تالار هنوز یک نفر نشسته بودـنه فیلسوف ـ نه طبیب ـ نه حکیم ـ نه فقیه ـ یک آدم خیلی ساده ی روستایی.

کشیش رفت به او گفت : اینجا چه میکنی؟

گفت :"من او را میبینم و او مرا میبیند "

                                                                                                   نیایش/الکسیس کارل-ترجمه شریعتی

 

 

خیال می کردیم حتما باید سرطان گرفته باشم تا بگویم: خدا دارد امتحانم میکند!

خیال میکردم حتما باید چند ملیارد تومانی گم گنم تا بگویم :این هم یکی دیگر از امتحانات خداست!

خیال میکردم قدم نمیرسد به امتحانات خدا. نه پول درست و حسابی، نه مرض خرج تراش کشنده ،نه سانحه و اتفاقی که بتوان نام آن را امتحان الهی گذاشت... زمان گذشت... روزهای به خیال من: بی امتحان...

بقیه تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

خداوندا بر محمد و خواندانش درود فرست...و مارا بر روزه اش با نگهداری  اعضا از گناهان و به کار بردنش در آن ماه  به آنچه تو را خوشنود میسازد،یاری فرما.

تا با گوش هایمان هیچ لغوی گوش ندهیم

وبا چشم هایمان به سوی هیچ لهوی مشتابیم.

وتا دستهایمان را به سوی هیچ ممنوعی دراز نکنیم

وبا پاهایمان به سوی هیچ حرامی نرویم

و تا شکم هایمان جز آنچه تو حلال نموده ای در خود جای ندهد

و زبان هایمان جز به آنچه تو بیان کرده ای،سخن نگوید

...سپس همه ی آنها را از خود نمایی ریاکاران و شهرت جویی شهرت طلبان، خالص گردان

که احدی را در آن با شریک نسازیم و جز تو در آن مرادی را نطلبیم.

                                                            دعای 44صحیفه سجادیه.از دعای امام آنگاه که ماه رمضان میرسید

وقتایی که بارون میاد،میریم زیر سقف آسمون دعا میکنیم آخه میگن درهای رحمت خدا وقت بارون بازه...بارون رحمت الهیه

نم نم بارون...

میشنوی؟!

مونده هنوز برسه به زمین...ولی اگه خوب گوش بدی ازهمین الان میتونی صداشو بشنوی

...قراره یه ماه تموم بباره... رحمت بباره...برکت بباره...

وتو می تونی بری زیر بارون تا خیس رحمت بشی...اونقدر که پاک پاک بشی...غبار گناه از روی بال هات شسته بشه و دوباره سبک بال بشی و بتونی پرواز کنی...

روحتو پرواز بدی به سمت نور...بری پیش خدا

اونوقت هر چی بخوای بهت بده... خیلی راحت و بی هیچ بهانه ای

نه خیر...بهشت را به بها نمی دهند ...به بهانه میدهند

سلام بر ابراهیم

 

ابراهیم در یکی از مغازه های بازار مشغول کار بود.یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم.دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود.جلوی یک مغازه، کارتن ها را روی زمین گذاشت.

وقتی کار تحویل تمام شد جلو رفتم وسلام کردم. بعد گفتم :آقا ابرام برای شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما!

 نگاهی به من کرد و گفت:کار که عیب نیست،بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام میدم برای خودم خوبه، مطمئن میشم که هیچی نیستم.جلوی غرورم رو میگیره !

گفتم:اگه کسی شمارو اینطور ببینه خوب نیست، تو ورزشکاری و...خیلی ها میشناسنت.

ابراهیم خندید و گفت:ای بابا، همیشه کاری کن که اگه خدا تورو دید خوشش بیاد ،نه مردم.

از رویا پردازی هراسی نداشته باش

خودت را به دست رویاهایت بسپار.رها کن

کودک رویاهایت باش.

برای یکدلی ارزش قائل شو.

با نور بازی کن.

خود را در حس هایت گم کن و از نو به نظاره جهان بنشین.

قهرمان رویاهایت باش

به نجات مردمان برخیز.

سیل را مهار کن.

بر پلیدی چیره شو.

صلح و آرامش بر پا کن

                                 دنیا به رویاهای تو نیاز دارد. آنها را پیش ببر

                                 تو خود را با زندگی کردن رویاهایت می یابی.

    

سلام بر ابراهیم

بندگان (خاص خدای) رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه میروند و هنگامی که جاهلان آنان را مخاطب سازند( و سخنان ناشایست بگویند) به آنها سلام می گویند.       فرقان/آیه۶۳

                                                               

تو اینگونه بودی ابراهیم

سخته یکی جلوت وایسته و توهینت کنه اما هیچی نگی و تازه بخوای با آرامش تمام اونو  متوجه اشتباهش کنی.من نتونستم  ابراهیم  مثل تو بودن سخته

کمی دیرتر

اگه ما با بلند ترین صدا فریاد بزنیم :«آقا بیا!» اما تو دلمون نیومدنش رو  ترجیح  بدیم، یا حضور و ظهور ایشون رو مزاحم منافع خودمون بدونیم ، آقا دلمون رو میبینن و صدای دلمون رو می شنون ، نه فریادهای بی پایه واساسمون رو .

ما هنوز تکلیفمون رو با خودمون و آقا روشن نکردیم.ما هنوز به آداب حرف زدن با آقا مودب نشدیم، چطور به خودمون اجازه میدیم که با این هیاهو و غوغا ، آمدنشون رو طلب کنیم!؟

 

آقا نیا !

یا لااقل «کمی دیرتر» بیا تا ما چشامونو از این همه آلودگی پاک کنیم، تا ما ادب حرف زدن با شما رو یاد بگیریم ،تا ما قبل از هرچیز،خودمون بفهمیم که از چه کسی چه آمدنی رو طلب میکنیم.

 

آقا خودشون فرمودن:

شما درست زندگی کنید، گفتار و رفتارتونو درست کنید، نیازی نیست دنبال ما بگردید، ما خودمون سراغتون می آییم.

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

********************

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نمیه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

*******************

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

«تو دعای کوچک منی»

بعد هم مرا

مستجاب کرد

******************

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگیست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

***********************

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست

                                                                                       (چای با طعم خدا/ عرفان نظر آهاری)