دوست خشن من...مرگ

ازش فرار می کنیم چون دوستش نداریم

اما اون دست بردار نیست.

گاهی کمین می کنه و گاهی هم یه خودی نشون میده و می ره

دلم براش می سوزه.با خودم می گم وقتی قراره همیشه باهامون باشه چرا همش از پشت سرمون بیادو یه روزم بخواد غافلگیرمون کنه

برا همین می خوام باهاش دوست باشم و بقیه مسیرو در کنار هم قدم برداریم.

اینطوری بهتره ؛یادم می مونه هیچ چیز همیشگی نیست.

ادامه نوشته

بهترین دوستت کیه؟

میگن بهترین دوست آدم کسیه که دیدارش تو رو یاد خدا بندازه.

 

دوست خوب زیاده .اما یکی که بهترین باشه و همش به یادت بندازه یکی از اون بالا نگات میکنه؟

من این دوست خوبو کشف کردم!

یه رفیق همیشه همرا که اگه یه کار اشتباهی انجام بدم با یه نگاه (کمی همراه با خشونت) بهم یاد آوری میکنه.

 

تو پست بعدی حتما معرفیش می کنم.مطمئنم که همه می شناسنش...همه

 

هدیه ی بودن

می خواست که تموم بشه

اما دلش نیومد که بره و دیگه پشت سرشو هم نگاه نکنه...مردن حوصله می خواهد!

رسم روزگار دیگه:وابستگی و بعدش دلبستگی!

روح و ریحان عهدشو فراموش کرد که:باید از وابستگی ها رها بود تا به آسایش رسید.

 

اونقد به بودنمون عادت میکنیم که نمیخوایم یه جای دیگه ،یه جور دیگه باشیم!!!

 

- مهلتی بیشتر...؟!

- نه

- فقط یه کمی...؟!

- نمیشه

- فرصتی برای جبران؟

- جبران؟؟جبران چی؟

- آره...جبران لحظه هایی که زندگی نکردم

- قبول ... یه فرصت برای بهتر بودن.   باش   ...  بودنت مبارک

تولد یک سالگی روح و ریحان(به قمری)

 

تولدت مبارک روح و ریحانم

بیکرانه

در انتهای هر سفر                           

در آینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سر پوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بی کرانه کران         

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم کشته ام ،کجا

ندیده ای مرا؟

غربت مولا

شنیدم می گفتند؛علی-علیه السلام-سر در چاه می کرد و می گریست ...با خود میپنداشتم چگونه امکان دارد علی باشد و اما مردم حتی لحظه ای اندک ،گردش را خالی کنند که چاه همدم تنهایی هایش شود

با خود می اندیشیدم که چشمم خورد به او که در گوشه ای نشسته بود و با نگاهی اندر سفیهانه به من خیره شده بود،خواستم به رویم نیاورم اما نشد...نگاهش نافذ بود. با خود گفتم اندکی کنارش می نشینم شاید...

ادامه نوشته

بگذار بروم

دست بردار...در

دامنم را رها کن

خسته ام از دنیایتان.

فاطمه به استقبالم آمده...باید بروم

...سر انجام پس از گذشت از هفت وادی، تنها سی مرغ به مقصد رسیدند.

(هفت وادی یا سرزمینی که انسان برای رسیدن به معبود و معشوق طی می کند.راهی پر از سختی و مصیبت ... کسی که به انتهای راه می رسد، بازنمیگردد زیرا دیگر این دنیای مادی برایش ارزش ندارد.)

چون بر بالای کوه رسیدند روشنایی را دیده اند اما از پادشاه این دو عالم خبری نیست

خسته و نا امید و بی حال و ناتوان بر روی زمین افتاده بودند که همگی در خواب دیدند یکی میگوید:

در خود بنگرید چون خدای حقیقی خود شما هستید.

 

 

باید از خود جدا شد تا به خود رسید.سفری از خودمان به مقصد "خود حقیقی مان"

در درون هر انسانی قدرتی است و آن همان شعله ی خدایی ست، همان روح خدا که در آدمی دمیده شده، اما خاموش شده ، فسرده شده ،فراموش شده است.

باید خود را از پلیدی ها و زشتی ها و بدی ها جدا کرد و خود خالص شد.خودی که از هفت وادی گذشت

از زندان "خویشتن "جدا شد... کلید قفل این زندان ، عشق است.عشقی  که بتواند ایثار را معنی کند.بتواند آدمی را تا قله ی بلند اخلاص برساند.عشقی که بتواند به انسان توجیه کند که خودت را نفی کن، تا به اثبات برسی...

                                                                                                

 

                                                                                                                من و عطار و شریعتی(با دخل و تصرف)