در انتهای یک کلیسا همه ی مردم رفته بودند. مراسم عبادت دسته جمعی تمام شده بود. صندلی ها همه خالی بودند.در آخرین ردیف صندلی های تالار هنوز یک نفر نشسته بودـنه فیلسوف ـ نه طبیب ـ نه حکیم ـ نه فقیه ـ یک آدم خیلی ساده ی روستایی.
کشیش رفت به او گفت : اینجا چه میکنی؟
گفت :"من او را میبینم و او مرا میبیند "
نیایش/الکسیس کارل-ترجمه شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 5:28 توسط varesh
|