معادلات خدا خیلی سخته.گاهی وقت ها هیچکی نمیتونه حلش کنه جز خودش

یه معادله ی چند مجهولی... خب آدم می ترسه راهی که داره میره درسته یا نه. اگه اشتباه باشه باید دوباره برگرده  خونه ی اول.

فعلا که کلید کرده خودت حلش کن

من چیکار کنم؟ تمام سعیمو دارم می کنم

فقط یکی از مجهولا رو معلومش کن من خیالم راحت شه. آخرش که چی؟ دلت برام می سوزه خودت کمکم می کنی .همیشه همینطوری بوده.

می خوای ثابت کنی انسان ناتوانه و بدون تو هیچه

می خوای برسیم به تاریکی و نا امیدی بعد خودتو نشون بدی؟

عاشق این کاراتم...

عاشقتم...

 

جمعه ۱۷ آبان ۹۲

می خندیدم و سعی می کردم شاد به نظر بیام

با دستات سرمو می گرفتی جلوی صورتت و بهم می گفتی چته؟

منم چشامو مینداختم پایین و با خنده می گفتم هیچی... چیزی نشده

باشه... چیزی نشده. به سنگ میشه دروغ گفت؛با من که نبودی.حالا ما شدیم غریبه...نمیخوای بگی، نگو... دروغ هم نگو

بعدش می رفتی و منم میدونستم دلخور شدی ازم

تو تنها کسی بودی که حرف از چشام می خوندی.از حالم خبر داشتی.خنده های تصنعیم گولت نمیزد

چقد سعی می کردم که بتونم حرف بزنم... حرف زدن برام سخت ترین کار بود... هنوزم هست


نمی دونم به چی فکر میکردم. نمیتونم خیلی چیزارو ببینم و بدونم و بازم ادای آدمای صبور و مقاوم در بیارم

دوست دارم راحت گریه کنم و کسی نپرسه چته

گفتن خیلی از حرفا سخته

و خیلی چیزا رو هم نمیشه به زبون اورد...این همون دردهاییه که مال خودت نیست... اما مسئولی به خاطر انسان بودنت


من هنوزم می خندم و شادم

فقط چشام باهام راه نمیاد وقتی میخندم اون نمیخنده... مشکلی نیست... دیگه هیچکی نمیفهمه